چون نرگس ,چشمهای شهلایش را به روی جهان بست
گلهای صحرایی به ماتم نشستند واز جویبار آب طلبیدند تادرسوگ او بگریند
جویبار به پاسخ گفت:اگر همه قطره های من به اشک بدل شود
برای سوگواری نرگس کافی نیست زیرا من اورادوست داشتم
گلهای صحرایی گفتند:چگونه میتوانستی نرگس رادوست نداشته باشی درحالی که اوبی نهایت زیبا بود
جویبار گفت:آیانرگس زیبا بود؟
گلها گفتند:هیچ کس بهترازتو نمیدانست که نرگس زیبا بود!
اوهرروزبه سوی توخم می شد وزیبایی خود رادرآینه آبهای تو می دید.
جویبارگفت:آری من نرگس را دوست می داشتم . از آن روکه چون نرگس هرروز به سوی من خم می شد,جلوه ی قطره های خود را در چشمان او می دیدم...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسکاروایلد