دلتنگی های من

گوناگون

عادت
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی:

عادت

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

 

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه

 

فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من


 
 
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸  کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

اکنون دل من شکسته و خسته است...

مارال دایناسور را قرنتینه کرده دایناسور همه را

این اصلا خوب نیست:(


 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

حالم یه جوریه نمیدونم چه جوری

قراره یه اتفاق خوب بیفته خدا کنه جور بشه اینجوری لااقل از شر این خونه و خاطراتش راحت میشم

التماس دعا


 
 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳  کلمات کلیدی:

ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد


 
خدای من
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی:
خدای من ..
نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد.
نگو کفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
که در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است

نگو کفر است
که کفر این است
که ما از بیکران مهربانیها
برای خود
خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
که در هر خانه ای آخر خدائی هست
نگو کفر است
اگر من کافرم، باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
که ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو کفر است
که سوگند یاد کردم من
به خاک و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
که او یکتاترین
عاشق ترین هاست

 
آسمون خراش
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢  کلمات کلیدی:

 دارن یه برجی می سازن با ده هزار تا پنجره
می گن که قد برجشون از آسمون بلندتره
 برای ساختنش هزار هزار درخت سر زدن
پرنده های بی درخت از این حوالی پر زدن
می گن که این برج بلند باعث افتخار ماس
حیف که ترانه ی غرور تو شهر قصه بی صداس
باعث افتخار تویی دختر توی کارخونه
که چرخ زنده موندن و دستای تو می چرخونه
باعث افتخار تویی سپور پیر ژنده پوش
نه این ستون سنگی لال بدون چشم و گوش

ستون آسمون خراش !‌سایه ت رو ننداز رو سرم
تو شب بی ستاره هم ،‌من از تو آفتابی ترم

یه روز میاد که آدما تو رو به هم نشون بدن
به ارتفاعت لقب « پایه ی آسمون » بدن
اما خودت خوب می دونی پایه نداره آسمون
اون که زمینی نمی شه با حرف پوچ این و اون
پس مث طبل صدا نکن ! نگو بلن ترین منم !
من واسه رسوا کردنت مرثیه خون جنگلم
درختای مرده هنوز ،‌خواب پرنده می بینن
پرنده های بی درخت رو سیمای برق می شنینن
به قد و قامتت نناز ! آهای ! بلند بی خبر !
درختها باز قد میکشن  حتی تو سایه تبر


ستون آسمون خراش ! سایه ت رو ننداز رو سرم
تو شب بی ستاره هم ،‌من از تو آفتابی ترم


 
نجوااااااااااااااااااااااااااااااا
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  کلمات کلیدی:

 

 

آرشام همراه آشناخیال باطل

 

در کوچه پس کوچه های ذهن
صدای او را میشنوم
صدای نجوای سحرگاهیش
صدای نجوای قرآنش
یادداری که همیشه مرا به نماز می خواند؟

بوی مهر با بوی عطر او آمیخته است ،دانی چرا؟
از بن بست مرمری
چندان راهی نیست!
من و محمد با او به مدرسه عشق می رفتیم
چه زود کلاس دوم گذشت؟ یادت هست؟

هر نوبهار
شکفتن درختهای نارنج
خروش موجهای دریا
چه بس سخنها که او بر لب دریا
از زمزمه امواج میگفت!
از زمزمه قدرت لایتناهی ؛

امروز در دیار غربت
صدایش را هنوز میشنوم
بوی نان سفره اش را
باور می کنی برکت سفره ما هنوز ازنان اوست ؟
به یقین میدانم

انگار هنوز با من سر شوخی دارد
به زبان اشاره بارها گفت که بزودی خواهم رفت
افسوس که من هیچ نفهمیدم

چه زود میان جسم و روحش جدایی فتاد
چه زود ما همه جسمیم او همه روح
لیک چه خوش ، روحش برما سایه افکنده است
شک داری ؟به یقین می دانم

چه او بود که مرا به مدرسه حسین برد
صدای هق هق گریه اش
را نیک میشنوم

چه تار بود لحظه ای که دیدم
چشمانش را می بست
ولی نه
انگار هنوز به من اشاره ای داشت
اشاره ای غریب
که باز نفهمیدم!


 
 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی:


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی:


 
 
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی:


 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥  کلمات کلیدی:

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
دادمیزد :کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت،ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخری؟


 
نوروزمبارک
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥  کلمات کلیدی:


 
مناجات
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

کوله بارت بربند !

شاید این فرصت آخر باشد !

که به مقصد برسیم

و شناسیم خدا را

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد

که رضا باشد او

ای سبکبال در این راه شگرف

در دعای سحری ،

در مناجات خدایی شدنت ،

هرگز از یاد مبر ،

من جا مانده بسی محتاجم


 
 
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی:

اگرخداهست پس.....؟

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد

مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی

مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد

مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت:

می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

مشتری با اعتراض گفت:

پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

“آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند”

مشتری گفت دقیقا همین است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند!!

برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد


 
← صفحه بعد